تبليغاتX
از علوم پایه تا علوم انسانی

مدتی است دارم با سرعت نور می دوم اما نمی دونم چرا هنوز وقت کم ميارم. دلم لک زده برای يک شب خواب بيش از 4 ساعت يا يک بعد از ظهر گشت و گذار. باورتون نميشه  با انفجار زمانی روبرو شدم. تقریبا می تونم بگم این ترم فقط دارم کلاس می رم. تازه اگر برم! حتی ترم يک هم وضعم بهتر از اين بود. چرا اينقدر وقت کم دارم نمی دانم. امروز از دانشگاه زنگ زدن که سه روز از 8 صبح تا 8 شب برام ساعت تدریس ریاضی گذاشتن! تصور کنيد!!!

من فقط 5 شنبه ها وقت دارم. اون هم برای نوشتن گذاشتم! ديگه سه روز از کجا بيارم!!!!

امروز رفتم مصاحبه. بدک نبود. برای بار اول خوب بود اما فکر کنم زیادی از خودم اعتماد به نفس در کردم!!!! راستش با اين که استرس داشتم وقتی در جمع قرار گرفتم، تقريبا مانوری دادم که خودم شوکه شده بودم که اين من هستم!!! البته کلا چند وقته اعتماد به نفس خونم زيادی بالا رفته. دوشنبه قصد دارم روی مقاله دکتر فتحی نقد ارايه بدهم به جای اين که مقاله خودشون را بازنمايی کنم. ديگه اند اعتماد به نفسه! تصور کنيد نويسنده مقاله جلوتون بشينه و مقالش هم با عنوان "کالبد شکافی برنامه درسی تجربه شده"، استاد راهنماتون هم باشه، تو کلاسم مستمع آزاد باشيد، کلاس هم مال بچه های ارشد باشه و شما دکتری بخونيد، حالا بخوايد ارايه بدهيد با نام " تحليلی بر کالبدشکافی برنامه درسی تجربه شده" !!!! البته قصدم اصلا بد نيست اشتباه نکنيد، فقط من عاشق چالش هستم!!! اينقدر دلم می خواد يکی بهم گير علمی بده يا من به يکی گير علمی بدم!!!! کلاسای اين ترممون اصلا جای چالش نيست. يکی از استادامون که اصلا انتقادپذير نيست، يکی هم که اصلا من نمی فهمم درسش راجع به چی هست!!! فقط کلاس ارزشيابی خوبه که اون هم من از موضوع درس خوشم نمياد!

وای خيلی ترم بديه. زودتر شراين درسها از سرم کم بشه، برم سر رساله. راستی بگذاريد سوالهای مصاحبه امروز را براتون بگم:

1-    برنامه درسی پنهان و پوچ چی هستن؟

2-    حل مسئله ديويی با شونفيلد چه فرقی داره؟

3-    تعريف برنامه درسی چيست؟

4-    تدريس برای يک استاد مهم تر است يا پژوهش؟

5-    کجا تدريس می کنی و چه کتابهايی؟

6-    با نرم افزارها چقدر کار کردی؟

7-    مدرک زبان؟

8-    آزمون جامع کی است؟

9-    ملاير زندگی می کنی يا تهران؟

و سوالی که فکر کنم تا آخر عمرم بايد بهش جواب بدم و احتمالا در جهان آخرت هم نکير و منکر از من می پرسند: چرا از رياضی آمدی برنامه ريزی درسی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بابا من رياضی نيستم!!! رياضی بودم اما به عشق آموزش رياضی. برنامه ريزی درسی می خونم به عشق آموزش رياضی. من و خواسته و آرزويم تغيير نکرديم اما وسيله نيل به آن را تغيير دادم. تا کی بايد پاسخگوی اين تغيير باشم!!!؟؟؟!!!!؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط عظيمه سادات خاکباز در شنبه شانزدهم آبان 1388 و ساعت 23:51 |

امروز اولين گفتمان علمی من و استادم بعد از يک سال و اندی ورود به اين رشته بود! تا به حال هر بحثی بين ما بوده، گله و شکايت و غر و نقد و خلاصه هر چيزی به جز بحث علمی بوده. اما امروز فرق داشت. اعتراف می کنم هر روز که می گذره بيشتر احساس ندامت می کنم از رفتارهای گذشته!!!

اتفاق جالبی که افتاد اين بود که من اين بار با وجود اينکه پيش بينی می کردم که الان اگر از تغيير تمرکزم بر موضوع رساله بگم، باز هم دکتر فتحی به من می گن : "اینقدر بازيگوشی نکن و تمرکز داشته باشد!" اما يواش يواش منظورم را گفتم! ولی هنوز حرفم تمام نشده بود .... که ايشون گفت: ببين خاکباز ديگه اگه بخوای موضوعت را عوض کنی اين بار من نمی گذارم! دوباره برت می گردونم سر همونی که به توافق رسيديم. تو منو قانع کردی  که موضوع خوبيه و ديگه نمی ذارم تغييرش بدی!!!

اين حرف از يک طرف برام خوشايند بود چون گرچه هنوز مطمئن نيستم اما يه کم راحت شدم که لااقل کليات حرفم پذيرفته شده و چانه زنی امروز بر روی گرايشهای مختلف رشته رياضی برای جامعه تحقيق برايم اميدبخش تر بود که استادم زياد هم از رياضی بدش نمياد!!! اما از طرف ديگر هنوز هم نمی دانم چرا دکتر فتحی فرصت شنيدن حرفهای من را به خودش نميده. شايد هم ميده و من دارم اشتباه می کنم. آخه راستش در مورد مسئولیت جديد محوله، يعنی مشاوره دانشجوهای ارشد، حس می­کنم منم يه همچين رفتاری دارم. خودم يه چيزی تو ذهنم از آينده پايان نامه دانشجوها تصور می کنم و می خوام زودتر تو رويکرد من بيفتند. شايد دکتر هم همين طور هستند. اين خوبه يا بد، نمی دانم!!! به هر حال نتيجه کار ما توافق بر سر موضوعی برای دست گرمی و تحقيق کوچکی در دانشکده است. خوبه فعلا همین هم عاليه. جالبه من فکر می کنم استادم با مهارت تمام از موضوع مورد نظر من يک پل زد به موضوعی که فکر کنم خودش از اول برای من در نظر گرفته بود!! استاد راهنمای من مهارت بسياری در با پنبه سر بريدن داره! البته با پنبه هم هميشه نه، گاهی با شمشير!!!!

اما اين مهارت خيلی جالبه که لينک می کنن و حتی سر تدريس هم متوجه شدم که چقدر با مهارت هم پاسخ سوالات من در مورد تدريس را می­دن و هم موضوع درسی کلاس کارشناسی ارشدشون را پيش می­برن. واقعا اين يک مهارت است!

راستش به رغم همه تفاهمات حاصله امروز که يکی از بچه های ارشد اومد پيشم که باهاش همکاری کنم برای تحقيقش روی رابطه استاد و دانشجويی و اتفاقا دانشجوی استاد خودم هست، زياد دلم نمی­خواست. گر چه اون فکر می­کنه من خيلی حرفا برای گفتن دارم اما بعيد می­دانم! چون واقعا الان نمی دونم چی بگم. بهش گفتم رابطه ما از نوع تفاهم همراه با نبرده! قابل توصيف نيست و نمی دونم فکر می کنم دکتر هم اگر حتی مثل امروز به من می­گن تو نمی خونی! مطالعه نداری! خب دوست داره من بهتر از اين بشم و بيشتر بخونم. يا من اگر با دقت همه رفتارهاشون را تحليل و نقد می کنم برای اينه که دلم پيشرفت می­خواد.

اميدوارم يه روزی دکتر فتحی همه اين نقدها و غيبتها و به قول خودش "چزوندن ها " را بر من ببخشه. البته من همين الان بابت همه سختگيریها و انتقادات می بخشمشون!!!!!!!!!!!!!!!!

راستی شنبه مصاحبه برای بورسیه دارم. دعام کنید اولین تجربم است.

+ نوشته شده توسط عظيمه سادات خاکباز در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 و ساعت 0:30 |
اصرار من مبنی بر شرکت در کلاسهای کارشناسی ارشد دکتر فتحی بالاخره به ثمر نشست اما....

تا حالا ندیده بودم از مستمع آزاد هم کوییز بگیرند و بهش موضوع برای ارایه بدن!!! خب مثل اینکه جدی شد!

نه اینکه ناراحت باشم از این کارها اما راستش جلسه گذشته یه کم ضایع شدم!!!

حالا مجبورم این جلسه کلاس را مهمان به نسکافه یا چایی کنم چون کوییز را خوب ندادم!

اما کلاس دکتر فتحی یه جورایی آرام کننده وضعیت فعلیم است. وضعیت ناشناخته مدرسی علوم تربیتی. البته نه اینکه ایشون آرام باشه!!! اما وقتی از تجاربش میگه و نقاط مشترک را می بینم احساس می کنم که سایرین هم مثل من بوده اند!

راستش دوست ندارم زیاد سر کلاسش صحبت کنم چون حس می کنم حقوق بچه های کلاس را زیر پا میذارم اما ایشون فکر کنم قصد داره من را حسابی دانشجوی کلاس کنه. برای بچه ها هم باعث تعجب بود که من تا به حال با ایشون درس نداشتم. ازم می پرسیدن سابقه داره دکتر فلان کار را بکنه؟!

بابا من چه می دونم! به نظرم رسید من چقدر کم استاد راهنمام را می شناسم!

بگذریم! بعد از اینکه بالاخره بعد از مدتی سکوت تصمیم گرفتم یه چیزی بگم یه چیزی گفتم که ....

یه دختره گفت: برنامه درسی آموزش بزرگسالان برنامه درسی پوچ است! من هم گفتم: کل علوم تربیتی پوچ است!

وای بعد می دونید دکتر فتحی چی گفت؟! گفت: لغات " کل- همه- هیچ- اثبات می کنم" اینها تو ادبیات علوم تربیتی پذیرفتنی نیست!

خب ضایع شدم دیگه!!! بچه که زدن نداره استاد! خب برا همین دوست ندارم اظهار فضل کنم!

اما حق با ایشون بود. من به خودم قول داده بودم دیگه از این نقدهای بدون "د" نکنم! اما انگار نمیشه!!

به هر حال فعلا در پی مسئولیت مازاد و نسکافه جریمه باید باشم!

 

+ نوشته شده توسط عظيمه سادات خاکباز در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 و ساعت 12:49 |

۸/۸/۸۸ مصادف با میلاد با سعادت امام رضا مبارک باد.

+ نوشته شده توسط عظيمه سادات خاکباز در پنجشنبه هفتم آبان 1388 و ساعت 18:44 |

امشب تو کامنتها از يک همکلاسی قديمی(!) يک نظر بود که خیلی ناراحته از این که من هنوز درگیرم! خدايی من هنوز درگيرم؟!

مگه زندگی بدون درگيری هم ممکنه؟! اگه کسی فکر کنه من از این درگیریها ناراحتم سخت در اشتباهه! تو رو به خدا وبلاگ من را با شکایتخانه اشتباه نگیرید!

من از این که استاد راهنمام بهم سخت بگیره خوشحالم چون احساس می کنم براش اهميت دارم. از اين که هر استادی بهم سخت بگيره خوشحال می شم! البته سختگيری معقول!!

دانشجوهای من پشت سرم بهم میگن خيلی سخت گيرم اما واقعا نمی دانند چقدر برام مهم هستند که هر روز بهشون فکر می کنم. موقع تصحیح برگه هاشون با اشتباهاتشون ناراحت می شدم و از نمره های خوب خوشحال می شدم. اگر بهشون تمرین می دم یا می پرسم یا حضور و غیاب می کنم همش برای خودشونه. وگرنه برای من خیلی راحته به همه بدم 20 و سر کلاس قصه تعریف کنم. خب همين احساس هم نسبت به استادهای خودم دارم. به خصوص استاد راهنمای اين مقطع تحصيلی که به نظر من مهم ترين بخش شکلگيری رفتار استادی من دست ايشونه. باورتون نميشه اگر بگم صبح که داشتم يادداشت هايی مبنی بر چگونگی گذراندن اين يک سال می نوشتم برايم جالب بود که نااميدی و اميدواری من کاملا با رفتار استاد راهنمام تغيير کرد. وقتی رابطم با ايشان خوب نبود از همه چيز دانشگاه شهيدبهشتی متنفر بودم. از ساير اساتيد، از درسها، کلاسها و حتی دوست نداشتم پام رو تو دانشکده علوم تربيتی بگذارم. اما از زمانی که ورق برگشت، همه لحظات درس خواندنم برايم جذاب شد. اين ترم شايد بدترين درسهای عمرم را می گذرانم اما اصلا برام مهم نيست چون می دونم بايد اينها زودتر تمام شود تا کار اصلی من با ايشان شروع بشه. می دانيد مادرم موقع شنيدن اين حرفهام بهم چی می گفت؟ می گفت من با خودم می گفتم خدايا اين دختر تا سه چهار سال ديگه با اين وضعيت از دست ميره!!! اما الان ...

خيلی جالبه که دانشجو تمام دنيای آکادميک خودش را روی رفتار استادش بسازه. تصور کنيد! اونهم در دوره دکتری.

راستش نمی خواستم اين را بگويم اما از اين که اون "روز ماشين لباسشويی" (!) استادم من را روی بند پهن کرد تا خشک شوم اصلا ناراحت نشدم. يعنی اولش دلم برای خودم سوخت اما بعدش احساس کردم چقدر مهم هستم براش که کوچکترين خطای من باعث جريمه سنگين ميشه!!!

يکی از دوستام می گفت دنيای تو و استادت خيلی جالبه! چی فکر می­کنيد؟

البته از اونطرف هم با دانشجوهام همين دنيا را دارم تجربه می کنم. يک نگاهی به کامنتهای وبلاگ بچه های تربيت معلم بندازيد تا دنيای وارونه من را ببينيد!

بگذريم. دوست داشتم يک وبلاگ جداگانه برای رسالم بزنم اما ديدم بهش نمی رسم و از طرفی استاد راهنمام سالی به دوازده ماه هم عمرا وقت سر زدن به وبلاگ داشته باشه. برای همين همينجا می نويسم.

اوضاع رساله من خیلی پیچیده است. اجازه بدید تا تصویب موضوعم بهتون نگم رو چی قراره کار کنم. اما جریان اینطوری پیش میره که بالاخره استاد راهنمام یه کم، البته فقط يه کم، به موضوع مورد نظرم پی برده. اما چيزی که برام جالبه قدرت خلاقيت ايشونه که زوايايی از موضوعم را تو دو دقيقه برام روشن کرد و تو يک سرچ يک شبه برام منابعی آوردن که دو هفته ای است اندرخم تحليلشون هستم. آخرش هم امشب وقتی سردرگم ارتباطات همه موضوعات تو ذهنم شدم براشون ايميل زدم : استاد من گيج شدم!!!!

يک لحظاتی هست که آدم به اشکالاتی برخورد می کنه که دوست داره الان کاش استادش اينجا بود و بهش می گفت تا ادامه بده. خيلی بده که بايد منتظر بمونم تا يکشنبه يا دوشنبه ها که استادم را ببينم. اون هم اگر وقت باشه! (چقدر من متوقعم!!!)

الان تو اوج تحلیل هام و بین برگه هايی که سراسر اتاقم را گرفته چند سوال دارم! خدايا.....

+ نوشته شده توسط عظيمه سادات خاکباز در چهارشنبه ششم آبان 1388 و ساعت 23:0 |

سه شنبه کلاس عصرم را تمام کردم و ساعت 2 از حصارک کرج به سمت راه آهن تهران به راه افتادم تا با دوست عزيزم هم قطار شويم به سوی شهر تبريز. باورتون نميشه چقدر بدون لحظه ای استراحت صحبت کرديم. با وجوديکه قصد داشتم ارايه هام رو بخونم و برای نشستی که قولش به ما داده شده بود آماده شوم و کارهای سيگ را انجام دهم، اما ديگه من و نيکنام که پشت تلفن کمتر از يک ساعت حرف نمی زنيم، حضوری ...

(روی ادامه مطلب کلیک کنید)


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط عظيمه سادات خاکباز در شنبه دوم آبان 1388 و ساعت 10:39 |
امروز بی دلیل محکوم شدم! واقعا مانده بودم چی بگم وقتی استادم همین طور چیزهایی که من روحم هم خبردار نبود کنار هم می چسبوند و برام می گفت!! خیلی حالم بده. اصلا حس نوشتن ندارم!

مثل کسی شدم که تو ماشین لباسشویی می شورنش و بعد هم رو بند پهنش می کنن خشک شه. الان کاملا خشک شدم.

دیروز منشی بخشمون بهم گفت که استادت کارت داشته و آخر وقت سه شنبه به من گفته بهت بگم بری پیشش. تصور کنید من سه شنبه ها دانشگاه نیستم. چهارشنبه هم تعطیل. ۵ شنبه و جمعه هم که هیچ. شنبه هم یا من کلاس بودم یا ایشون جلسه و امروز هم خوشحال سر ساعت یک رفتم سر قرار. تازه فکر می کردم علت زودتر خواستن من دادن نظر علمی روی کارهام باشه نمی دونستم چه حالی قراره ازم گرفته بشه!! اتاق ایشون دو نفر بودن و به من فتن برم و ۴۵ دقیقه دیگه بیام. البته قبلش گفتن: من اون هفته باهات کار داشتم خانم علیاری بهتون نگفت؟

حس ششم بهم گفت به به احتمالا ماجرای جدیدی در کار است! قسمت جدید ماجراهای من و استاد راهنما!!

بگذارید براتون تداعی کنم ۴۵ دقیقه بعد که همه مدت داشتم روی موضوع کارم فکر می کردم چی شد. منتظر شنیدن بازخورد بودم که ایشان گفت کارم را نخوانده. من هم گفتم پس برا چی گفته من برم اینجا؟ ایشان هم لطف کردن گفتن برای اینکه استاد راهنمات رو عوض کنی!! یعنی داشتم شاخ در می آوردم. اصلا نمی تونستم بپرسم چرا و بعد ایشان شروع کرد و .....

البته من مقصر بودم اما نه اونطور که ایشان تفسیر کرد. من نمی دونم چطوری باید ثابت کنم که بابا من از وضعیتم راضیم. حالا که همه چیز خوب شده دوباره از نو. نه مثل اینکه به ما آرامش نیومده. یعنی اصلا نمی تونستم جواب بدم. حرفهایی شنیدم که جاتون خالی در کمال مهربانی همانند توپ بمبارانم کرد و خلع سلاح!!!

یعنی صدای ترکیدن علامت سوالهای بالای سرم را می شنیدم. آدم بره زیر دریا سیگار بکشه اما تو چنین موقعیتی قرار نگیره. همچین قشنگ آخرش هم رو بند رخت پهن شدم با یک سوال که اصلا تمایلی به جواب دادنش نداشتم.

وای سرم داره میترکه. خیلی بد بود. خیلی بد بود. راستش داشتم با خودم فکر می کردم چه خوب بود زمان قدیم وقتی شاگردی کار بدی می کرد لااقل یا جریمش می کردن که بنویسه یا چوب و فلکی بود! استاد من جریمه می کنه که جواب بدی!!! 

راستش تو راه خیلی دلم می خواست گریه کنم. این بار واقعا بی دلیل جریمه شدم. خیلی بی رحمانه بود.

حالم خیلی بده .... 

+ نوشته شده توسط عظيمه سادات خاکباز در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 و ساعت 23:32 |
این هفته خیلی سرم شلوغه. دوشنبه ارایه مقاله در دانشکده دارم. تشریف بیارید خوشحال می شم. ساعت ۱۰ در دانشکده علوم تربیتی دانشگاه شهید بهشتی.

سه شنبه می ریم تبریز برای همایش انجمن مطالعات و دو تا ارایه دارم. هر روز یک مقاله! و قراره در گروه مطالعات ویژه ریاضی هم گزارش بدم و یک نشست هم در خصوص رشته برنامه ریزی درسی در ایران هست که نیکنام عزیز برام ۱۵ دقیقه وقت در نظر گرفته.

جمعه صبح بر می گردم تهران و جمعه عصر میان ترم زبان دارم.

تازه فردا قراره خدمت استاد راهنما برسم تا نظراتشون را به من بگن!!!

ببخشید فعلا تا یک هفته وبلاگم سوت و کوره!

+ نوشته شده توسط عظيمه سادات خاکباز در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 و ساعت 10:29 |
این هفته خیلی سرم شلوغه. دوشنبه ارایه مقاله در دانشکده دارم. تشریف بیارید خوشحال می شم. ساعت ۱۰ در دانشکده علوم تربیتی دانشگاه شهید بهشتی.

سه شنبه می ریم تبریز برای همایش انجمن مطالعات و دو تا ارایه دارم. هر روز یک مقاله! و قراره در گروه مطالعات ویژه ریاضی هم گزارش بدم و یک نشست هم در خصوص رشته برنامه ریزی درسی در ایران هست که نیکنام عزیز برام ۱۵ دقیقه وقت در نظر گرفته.

جمعه صبح بر می گردم تهران و جمعه عصر میان ترم زبان دارم.

تازه فردا قراره خدمت استاد راهنما برسم تا نظراتشون را به من بگن!!!

ببخشید فعلا تا یک هفته وبلاگم سوت و کوره!

+ نوشته شده توسط عظيمه سادات خاکباز در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 و ساعت 10:29 |
ببخشید مطالب شما در کامنت و مال خودم رو صفحه اصلیه اما خیلی جالب شده که اعضایی که بحث می کنند و خلاصه مطالبشون را بنویسم. قبل از نوشتن باید بگم الان ایمیل استاد راهنمام رسید. ایشون مشاوره سه دانشجوی ارشد را به من دادند و قرار شده که نتایج بحثهامون را گزارش کنم. البته مشاور غیر رسمی! ایمیل زدند که من منتظر گزارشات و طرحت برای دانشکده هستم! راستش ذیروز که ایشون را دیدم در راهرو داشتن همین سوالات را می پرسیدن که یکی سر رسید تا سلام داد من هم از خدا خواسته رفتم! اما گویا ایشون یادش نرفته!!! البته خوشم میاد. این پرسیدنها باعث میشه یادم باشه که استادم حواسش هست و به قول خودش "دست از بازیگوشی" بردارم! خدایی من بازیگوشم؟!

بگذریم:

۱- کیهان. دانشجوی کارشناسی ارشد کارآفرینی-سال اول. کارشناس ارشد مهندسی.

۲- نیکنام. دانشجوی دکتری برنامه ریزی درسی. کارشناس ارشد فلسفه تعلیم و تربیت و کارشناس فیزیک. دبیر فیزیک .

۳- مینا معینی: کارشناس ارشد هندسه. کارشناسی ریاضی محض. مدرس ریاضی دانشگاه.

۴- دکتر عطاران: دکترای تعلیم و تربیت و استاد برنامه ریزی درسی دانشگاه تربیت معلم. البته فعلا فرصت مطالعاتی در مالزی.

۵- مینا. دانشجوی کارشناسی ارشد آموزش ریاضی مالزی.

خودم!

(اشتباه که نکردم دوستان؟)

اما در مجموع کیهان به خواست و مطالبه دانشجو از استاد معتقده. تمرکز عمیق روی مطالب با حجم کمتر و بیشتر توجه به اطراف تا محتوا. معتقده تکلیف دادن در هر دیسیپلین دانشگاهی متفاوت و بسته به شرایطش است.

دکتر عطاران این لینک بسیار جالب را معرفی کرند. توصیه می کنم بخونید:

http://www.informaworld.com/smpp/ftinterface~content=a750774884~fulltext=713240930

مینا معینی معتقده که نمیشه در سطح کلان بر مبنای اختلافات فردی دانشجوها تکلیف طراحی کرد. و یه جورایی برداشتم اینه که زیاد موافق تمایز بین تکلیف درسی در رشته های مختلف نیست و اصلا سوالش اینه که آیا باید متفاوت باشند؟

مینا هنوز چیزی نگفته.

نیکنام با مهارت از زیر جواب دادن فرار می کنه گرچه خودش سوالات را برا بحث پیشنهاد داد!

من راستش نمی دانم. دارم تجربیات دو رشته علوم تربیتی و ریاضی را کنار هم می چینم. به نظرم تکلیف دادن تو علوم تربیتی تنوع بیشتری داره و راحت تر میشه تکالیف جالب طراحی کرد تا ریاضی. اما نیاز یه تفکر بیشتری دارم. اما کلا برانگیختن دانشجوی علوم تربیتی راحت تر از ریاضی است شاید چون جنس تکلیفش نزدیک تر به علوم انسانی است و راحت تر  استاد و دانشجو زبان هم را می فهمند. ولی کلا وارد فرایند که بشیم انگار هر دو از یک جنس می شوند و با یک هدف!

در مورد اسم بحث: مشق بدون اشک! البته تقلید از عنوان یک کتاب است که یادم نیست نویسنده و انتشاراتش کیست. موافقید؟

 

+ نوشته شده توسط عظيمه سادات خاکباز در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 و ساعت 4:36 |